دل نوشته دو عاشق

 
نویسنده : نفیسه و احمد - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
 

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم...
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید
خدا خندید: وقت من بی نهایت است...
پرسیدم: چه چیز بشر تو را متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکیشان
اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند
اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلا متی از دست رفته را باز جویند
اینکه با اضطراب به آینده می نگرندو حال خویش را فراموش می کنند
بنا براین نه در حال زندگی می کنند ونه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیستند
دستهای خدا دستانم را گرفت" مدتی سکوت کردیم 
و من دوباره پرسیدم: به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان را دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه بکنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد" بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی توانند چگونه احساساتشان را بیان کنند
بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست که دیگران فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید بخشید
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو سپاسگزارم
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم((همیشه))


  موفق و پیروز باشید  



 
 
 
نویسنده : نفیسه و احمد - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩
 

سلام
ادما برای چیزهای عزیزی که از دست میدن حسرت میخورن و اگه احساس کنند امیدی هست تلاش میکنند تا پس بگیرنش
نمیدونم بعد از 5 سال صبر چیزی به اسم از دست دادن،حسرت و ... معنی میده یا نه....
میخوام یه داستان زندگیم براتون بنویسم مطمئنا خوندنش خالی از لطف نیست
دقیقا 4سال و 5 ماه پیش من با خواهر زادم تصمیم گرفتیم یکی از دوستام اذیت کنیم،اذیت که نه سربه سرش بزاریم...
خواهرزادم پیش دانشگاهی بود با اون هماهنگ کردم تا از طریق یکی از دوستاش نقشمون عملی کنیم...
ولی وقتی دوست خواهرزادم دیدم ازش خوشم اومد،دختر خیلی خوبی بود،به شوخی به خواهرزادم(مونا)گفتم شماره من بهش بده!یه واقعیت می خوام بهتون بگم من اصلا نمی تونستم با دخترها صحبت کنم چه برسه به دوستی و...
بعد از مدتی آشنایی ما شروع شد،همدیگرو دیدیم اونم چه دیدنی،کل همسایه ها منو دیدن
بگذریم.ما هر روز به هم علاقمند تر میشدیم تا من ازش خواستگاری کردم.جوابش مثبت بود 
بعد از خواستگاری من سربازی رفتم(19 ماه) خاطره های خیلی قشنگی با هم داشتیم
من هر کار ی از دستم برمیومد کردم تا خانوادم برن خواستگاری یا حتی باخانوادش صحبت کنن ولی مادرم سختگیر تر از این حرفها بود،هر دفعه یه راهی برای پیچوندن من داشت
الان که دارم این خلاصه رو از زندگیم مینویسم
نفیسم (عشقم) از سر لج بازی با من به خواستگارش بله گفته
و حتی عقد هم کرده
تنها چیزی که میدونم اینه که از همسرش خوشش نمیاد،دوسش نداره و...
از خودم بگم با کلی کلنجار رفتن باهاش نتونستم متقاعدش کنم که زندگیش خراب نکنه
ماهی هر وقت از اب بگیری تازه است
خودم خیلی داغونم،واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم
اگه راهی به ذهنتون رسید حتما برام تو قسمت نظرات بنویسید!
امیدوارم هیچکدومتون دچار مشکل من نشید
چون واقعا خیلی سخته با یاد و عکس کسی زندگی کرد
منتظرراه حل های شما دوست خوبم هستم،فقط اینو بدونید که زمان برای من خیلی مهمه....
با تشکر