دل نوشته دو عاشق

 
نویسنده : نفیسه و احمد - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩
 

سلام
ادما برای چیزهای عزیزی که از دست میدن حسرت میخورن و اگه احساس کنند امیدی هست تلاش میکنند تا پس بگیرنش
نمیدونم بعد از 5 سال صبر چیزی به اسم از دست دادن،حسرت و ... معنی میده یا نه....
میخوام یه داستان زندگیم براتون بنویسم مطمئنا خوندنش خالی از لطف نیست
دقیقا 4سال و 5 ماه پیش من با خواهر زادم تصمیم گرفتیم یکی از دوستام اذیت کنیم،اذیت که نه سربه سرش بزاریم...
خواهرزادم پیش دانشگاهی بود با اون هماهنگ کردم تا از طریق یکی از دوستاش نقشمون عملی کنیم...
ولی وقتی دوست خواهرزادم دیدم ازش خوشم اومد،دختر خیلی خوبی بود،به شوخی به خواهرزادم(مونا)گفتم شماره من بهش بده!یه واقعیت می خوام بهتون بگم من اصلا نمی تونستم با دخترها صحبت کنم چه برسه به دوستی و...
بعد از مدتی آشنایی ما شروع شد،همدیگرو دیدیم اونم چه دیدنی،کل همسایه ها منو دیدن
بگذریم.ما هر روز به هم علاقمند تر میشدیم تا من ازش خواستگاری کردم.جوابش مثبت بود 
بعد از خواستگاری من سربازی رفتم(19 ماه) خاطره های خیلی قشنگی با هم داشتیم
من هر کار ی از دستم برمیومد کردم تا خانوادم برن خواستگاری یا حتی باخانوادش صحبت کنن ولی مادرم سختگیر تر از این حرفها بود،هر دفعه یه راهی برای پیچوندن من داشت
الان که دارم این خلاصه رو از زندگیم مینویسم
نفیسم (عشقم) از سر لج بازی با من به خواستگارش بله گفته
و حتی عقد هم کرده
تنها چیزی که میدونم اینه که از همسرش خوشش نمیاد،دوسش نداره و...
از خودم بگم با کلی کلنجار رفتن باهاش نتونستم متقاعدش کنم که زندگیش خراب نکنه
ماهی هر وقت از اب بگیری تازه است
خودم خیلی داغونم،واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم
اگه راهی به ذهنتون رسید حتما برام تو قسمت نظرات بنویسید!
امیدوارم هیچکدومتون دچار مشکل من نشید
چون واقعا خیلی سخته با یاد و عکس کسی زندگی کرد
منتظرراه حل های شما دوست خوبم هستم،فقط اینو بدونید که زمان برای من خیلی مهمه....
با تشکر