دل نوشته دو عاشق

خاطره
نویسنده : نفیسه و احمد - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
 

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که بهم زنگ زد و گفت باید بره شیراز .. خیلی ناراحت شدم اصلا طاقت دوریش نداشتم از طرفی هم نمیشد که نره چون تنها راه مانع رسیدنمون به هم سربازیش بود خیلی میترسیدم که بره و منو فراموش کنه روز موعود رسید و رفت ... انقدر از رفتنش نگران بودم که برای سلامتیش آش نذر کردم که صحیح و سالم برگرده .. هیچوقت یادم نمیره که هر روز صبح بیدار میشدم و واسه سلامتیش 4 قل رو میخوندم .. براش زیارت عاشورا نذر کردم ...... عاشقش بودم اما اون باور نکرد که تمام زندگی منه ..... اون برگشت هنوز فراموشم نکرده بود .. مونده بودم چطوری اون آش رو درست کنم هیچکس قبول نکرد تا اینکه 3سال بعد یعنی سال گذشته که ایستگاه صلواتی زده بود قبول کرد که خودش درست کنه اون آش برای سلامتی عشقم احمد و نذر امام حسین و حضرت ابوالفضل بود آش خیلی خوشمزه ای شد ... با هم قرار گذاشتیم که اگه تا محرم سال دیگه یعنی امسال به هم رسیدیم هر سال این نذر ادا کنیم ......... اما من دیگه کنارش نیستم با کار احمقانه ای که انجام دادم هم خودم هم اونو بدبخت کردم .. فقط میخوام بدونه که عاشقشم .. بخدا اگه حرفی میزنم بخاطر خودشه چون دوست ندارم گریه کنه /غصه بخوره ...