دل نوشته دو عاشق

 
نویسنده : نفیسه و احمد - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
 


نمی دانم ... نمی دانم چه بگویم ؟ هرگاه که یادت در آغوش لحظه هایم به رقص در می آید قلبم با کلام شیرین سکوت فقط تو را می خواند . تو را می خوانم با تمام قلب و روحم .. تو را که از من با من مهربان تری . تو را که در چارچوب نگاهت مهربانی قاب شده است و با هر لبخندت هزاران پروانه شوق در دلم به پرواز در می آید .

 با من چه کردی ؟ 

با من چه کردی ای آشنای غریب و ای غریب آشنا ! با من چه کردی که اینگونه از دیار خود کوچیدم و در آغوش عشق خزیدم ؟ با من چه کردی که پشت پا زدم به آنچه که می خواستم و تو را برگزیدم ؟

لحظه ای نگاهت را به چشمانم ببخش ، مهرت را به قلبم و حضورت را به لحظه هایم ، تا با تمام وجود تو را و حضورت را حس کنم و مست عشق شوم .

وقتی بسویم آمدی با کوله باری از عشق ، با سبدی از گل های سرخ لبخند ، با یک دنیا صداقت ، با یک جهان وفا و با بیابانی سرشار از کلمات عاشقانه زیبا .. سحر شدم .

تو را یافتم و از همه چیز گسستم .

تو گنجینه ی عشق را در دل و یاقوت لبخند را بر لب داشتی و من چشم بستم بر هر آنچه غیر تو بود !

آه ای غریبه  ! با من چه کردی ؟؟!...